خرید بک لینک
چند روز پیش بود!تو اتاقم داشتم مطالعه میکردم که بابا اومد یهو داخل نگام کرد!گفتم چیشده!؟ دیدم میگه تو خسته نشدی؟بس نیست؟چقدر کار؟درس!نمیشه یکم استراحت بدی به خودت! بسه!مریض میشی!منم گفتم بابا من مشکلی ندارم بعدش تصمیم گرفتم یه چند وقتی از همه چی بکشم عقب و فقط برای خودم باشم!خوده خودم! دیشب رفتم دریا!حس خوبی بود!قدم زدن روی شن های ساحل و خالی شدن شن زیر پاهات وقتی موج میاد! قبل اینکه پامو بذارم توی اب خسته بودم و بی حال!یه جورایی از درون احساس سوختن داشتم از بیرون هم لرز کرده بودم و سردم بود!تهوع هم از ظهر داشتم! وقتی پاهام توی اب گذاشتم خیلی اروم شدن اروم

برچسب: شرح حال من,شرح حال منصور حلاج,شرح حال زندگی من,شرح حال دل من,شرح حال حسین بن منصور حلاج, نویسنده: آتنا رستمی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:53

مینویسم تا از کنار روزگار بدون ثبت کردن نگذرم.... گاه به این می اندیشم که روان شناس شوم تا بتوانم لبخند را دوباره برلبان مادرم هدیه اورم.... هیچ چیزدردناک تر از اندوه مادر و پدر نیست... شاید گمان کنند درک نمیشوند اما خوب میدانم که میتوانم درک کنم اما گاهی نمیخواهم درک کنم.... استراحت به بیهوده ترین شکل ممکن میگذرد.... کتاب های نخوانده ای که پول به پایشان ریخته هم صدایم میکنند.... پاکیزگی خانه که از همه بیشتر به من چشمک میزند... و من در این میان به فکر غذا های نا پخته ای هستم که میخواهم کشفشان کنم تازه! فردا میخواهم همان جای ارام شهرم بروم یکم ارام گیرم.... و ناگهان

برچسب: نویسنده: آتنا رستمی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:53

زندگی به شکل عجیبی بر سرم اوار میشود! چیزی که گمان حقیقی بودنش را میپنداشتی تا ابد میشود یک رویا... و تو میمانی و یک دنیا رویای دروغین... تو میمانی و حقیقت های اشکار شده... حقیقت های ویران کننده و رویا سازنده ی چیزی ممکن که نا ممکن شده است حالا.... و بین واقعیت چه ناباورانه گم میشوی... تمام وعده های دروغینت را به یاد می اوری.... تو به خودت هم دروغ گفته ای!! ظالم اری من ,ظالم بوده در برابر منش.... و حال فصل جدیدی شروع خواهد شد برای اینده درخشان:)

برچسب: نویسنده: آتنا رستمی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:53

صفحه بندی